zahra
adabi
به نام آنكه وجودم زوجودش به وجود آمد. هرگاه به درياي بيكران ساحل نظر مي افكني آنرا در ذهنم مجسم مي كنم در مقايسه با درياي عشقت بر نمي آيد آنگاه در مي يابم كه درياي بيكران با آن موجهاي غول پيكرش در مقابل نسيم بي كران عشق تو قطره اي پيش نيست آن وقت است كه عاجزانه به پاي تو زانو مي زنم وكلمه ي سلام رافرياد مي زنم وحيرت زده مي مانم كه تو را به چه مانند كنم .......... انتظار........... مي خواهم با نگاه دور شدنت را دنبال كنم دلم نمي خواد بگي ديگه دوستت ندارم تورا فراموش كردم ولي اينو مي دونم كه تو رفتي ومنو تنها گذاشتي با خاطرات خوش گذشته تو رفتي و فقط رد پايي از تو جاي مانده رد پايي كه واسه هميشه تو خاطر من مي مونه آره اينم مي دونم كه تو نخواستي بري سرنوشت تو اين بود بعد از اينكه تو رفتي چرا هميشه دلم مي خواست بنويسم وهميشه هولين كلمه اي كه روي كاغذ نقش مي بست غروب بود غروبي كه سراسر آنرا غم وغصه فرا گرفته بود وهميشه يك آه به دنبال داشت آهي كه از يك دل سوخته بر مي خواست هميشه چشمانم به جاده بود تاريكي بيايد وخبر از آمدنت دهد وهميشه به ياد اينكه روزي بر خاهي گشت جاي خالي تورا جارو وگلهاي سرخ را به ياد عشق گذشته با اشك انتظار آبياري مي كردم ام چشمانم در سياهي فرو رفت و چهره ام رنگ غروب به خود گرفت كه نشانگر انتظاري طولاني بود اما هرگز كسي از آن جاده عبور نكرد ولي هميشه از اين حقيقت هراس داشتم كه يكي بيايد و بگه كه تو اوني با يكي ديگه دوست شدي ديگه حتي اسم منو به ياد نداري بعد از تو ديگه حتي نمي خوام به كسي نگاه كنم تا اينو بدوني كه هميشه بهت وفادارم دلم مي خواد بعد از اينكه مردم اگه خواستي بياي سر مزارم اول به كلبه اي كه يه روزي با هم بنا كرديم يه سري بزني وببين كه جاي خالي ات را با اشك چشمانم آبياري وبا گل سرخ تزيين كرده ام وبه اين حقيقت پي ببري كه چشم انتظار از دنيا رفته ام و هميشه ياد تورا در گوشه ي قلبم زنده نگه داشته ام آخرين تماشايت را پلك نخواهم زد مبادا تصويرت در چشمانم آواره گردد از یک عاشقِ شکست خورده پرسیدم: بزرگ ترین اشتباه؟ گفت: عاشق شدن... گفتم: بزرگ ترین شکست؟ گفت: شکستِ عشق... گفتم: بزرگ ترین درد؟ گفت: از چشمِ معشوق افتادن... گفتم: بزرگ ترین غصه؟ گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن... گفتم: بزرگ ترین ماتم؟ گفت: در عزای معشوق نشستن... گفتم: قشنگ ترین عشق؟ گفت: شیرین و فرهاد... گفتم: زیباترین لحظه؟ گفت: در کنارِ معشوق بودن... گفتم: بزرگ ترین رویا؟ گفت: به معشوق رسیدن... پرسیدم: بزرگ ترین آرزوت؟ اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت: مرگ...
ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش دو سه ماه يشتر زنده نيست ،ياد گرفتم كه عشق يعني فا صله و فاصله يعني دو خط موازي كه هيچ وقت به هم نمي رسند،يادگرفتم كه عشق هيچكس به اندازه ي خودت وفادار نيست وياد گرفتم هر چه عاشق تری تنها تری تو می رفتی و آهنگ غم انگیز قدمهایت به سویم باز می آمد واندوه جدایی خرمن گلهای عشقم راخزان می کرد تو می رفتی ومن چون پرستو های غمگین در فضای آسمان تیره ی غم پر می گشودم ومن با اشکهایم شعله های آتش اندوه را خاموش می کردم تو می رفتی ومن در ساحل متروک تنهایی هزاران موج حسرت را درون ساحل خاموشی تبسم جای می دادم تو می رفتی و............ باز اين تنهايي است كه در خانه ي ما لانه كرده است آري اين بار غم است كه پيكرهاي استواري راخم كرده است واين سياهي است كه هرچه سفيد رااز بين برده است واين تو هستي كه هر چه شادي را از من ربوده اي وشايد هيچكس ديگر نباشد كه بتواند لحظه اي شادي هر چند كوچك را به من ببخشد ديگر نمي خواهم چيزي را بياد بياورم زيرا تمام ياد و خاطرهايم تو بودي من مي روم وتو نيز برو مانند هزاران برگ پاييزي كه از درخت افتادند وتونیزاز درخت زندگی من افتادی
![]()



| Design By : Night Skin |



